خاطرات يك تا دوسالگي
فال
امروز چهارم شهریور 93با شکوفه رفتیم فال قهوه گرفتم، اولین نیتم تو بودی دختر قشنگم، جالب بود که اولین حرفی هم که گفت راجع به تو بود:
اختر: دختر داری؟
من: بله!
اختر: آینده خوشگلی داره،
من::-D، از خوشحالی بال درآوردم آخه از الان آرزوی خوشبختی تو رو دارم
يك روز زيباي پاييزي
امروز رفتيم طرف هاي شركت بابايي اونجا ي كاري داشت گفتيم تا بابايي كارش رو انجام ميده من و دخترم هم ي گشتي بزنيم اول رفتيم به پاركي كه روبروي آزمايشگاهي بود كه توي بارداريم اونجا آزمايشاتم رو انجام ميدادم . او ن موقع ها كه باردار بودم باورم نميشد ي روزي با دخترم بريم و اونجا رو بهش نشون بدم

بعدش دوتايي رفتيم فودكورد روبروي جام جم و ناهار خورديم و اين اولين باري هست كه بعد از 14 ماه با دخترم تنهايي اومديم و ناهار ميخورديم وناگفته نمونه كه اصلا كار سختي نبود و سلنا خانم خيلي مرتب و منظم نشسته بود و سوپش رو مي خورد و اصلا لباساشو كثيف نكرد و قاشق چنگال رو اين ور و اونور پرت نميكرد و با پاهاش سيني غذا رو نمي انداخت زير ميز

15 ماهگي
دختر قشنگم 10 روز مونده تا 15 ماهت تموم بشه ، تااين لحظه شما 4 دندون داري كه البته 2 تاي ديگه هم در حال درآمدنه، خودت مي ايستي و خيلي آروم و با احتياط ميشيني ،.و گاهي دستت رو به ميز و صندلي مي گيري و قدمي راه ميري چند راه ميري، به بعضي حرفا عكس العمل نشون ميدي مثلا وقتي ميگم كليپست كو ؟ ميري و زير يخچال رو نشون ميدي يا وقتي ميگم بابا اومد در رو نگاه مي كني و ميخندي
يا كلي جملات ديگه ...
بعضي كلمات رو هم مثل ماما ،بابا، آببا( آب بازي) ، گد گد گد گداااااا( قد قد قدا) ، آبودي (الو) رو ميتوني بگي
دختر گلم خيلي اجتماعي هستي و عاشق مهموني و بچه و بازي كردن و...
با پسر خاله ها و دختر خالت خيلي خوب ارتباط برقرار ميكني

وقتي خيلي خيلي خسته ميشي

سلنا خانم موقع استفاده از لوازم آرايش مامان

امروز براي رفتن مامان جون به مشهد رفته بوديم كه همزمان بود با قبول شدن عمو امير در رشته دامپزشكي به خاطر همين چند تا عكس با عمو امير ميزارم
عموت تو رو خيلي دوست داره و خيلي محكم ماچت ميكنه و تو هم توي بغلش احساس راحتي زيادي ميكني




مامان جون برات لباساي خيلي خيلي زياد و خوشگلي ميخره چند تا از اونا رو عكسشو ميزارم كه يادگاري بمونه ، ناگفته نمونه كه تو لباس خيلي دوست داري و خدانكنه لباس تازه هات دم دستت قرار بگيره كه دستت ميگيري و راه ميافتي مثل اين بلوز سبز خيلي خيلي خوشگل كادوي مامان جون كه اينقدر دوسش داري كه تا ببيني مياري و اينقدر با زبان خودت اصرار ميكني تا تنت كنم و خدا نكنه بخوام در بيارمش كه خيلي بهت بر ميخوره ميخواي همش بغل كني و همه كاري رو با اين لباسا بكني حتي موقع غذا خوردن




خوب سلنا خانم خوشگل امروز 20 آبان ماه سال1393 مصادف با سالگرد ازدواج من و بابا شما كه به تازگي وارد 16امين ماه زندگي قشنگت شدي ،اولين قدم زندگي رو برداشتي و ذوق و شوق رو مهمون خونه كردي عسل اميدوارم هميشه توي زندگي قدم هاي محكم، با اراده و قدرمتند برداري


دختر خوشگلم به مطالعه علاقه بسياري نشون ميده و خودش كتاب رو ورق ميزنه و با ديدن عكس هاش داستان هاي (تخيلي) براي خودش با زبون شيرين خودش تعريف ميكنه

اولين كتابي كه برات خريدم اين بود

از همه بيشتر به اين صفحه ، شعر حمام علاقه داري

در ضمن به وسايل الكترونيكي و گشت زني در گوشي و تب لت هم علاقه داري

حالا يكمي رانندگي كنيم براي تنوع


حالا ديگه خسته شدم بعد از اينكه بابايي از مسافرت برگشته و دلم براش خيلي تنگ شده بود ، ديگه از بغلش پايين نميام


اينم از عروسكي كه ماماني براي خريده و كلي آهنگ هاي قشنگ مي خونه و من خيلي دوسش دارم



خاطرات يك تا دوسالگي
